تبليغاتX
صحرا

خبرخبر

دیگرباربی نیست گفتن عروسک خارجی است وبدوبه جایش داراوسارااومدکه حرکت نمی کنه


 

نوشته شده توسط شیزین رحیمی نژاد در سه شنبه چهارم بهمن 1390 ساعت 8:53 موضوع | لینک ثابت


داستان

 ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ...


پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر

پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!

پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خواست وتا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود

هم زمان با طلوع خورشید از نردها بالا می رفت تا کمی استراحت کند در دور دست ها خانه ای با پنجرهایی طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقدر زندگی در آن خانه با آن وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود . با خود می گفت : " اگر آنها قادرند پنجره های خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خانه حتما بسیار عالی خواهد بود . بالاخره یک روز به آنجا می روم و از نزدیک آن را می بینم ".....

یک روز پدر به پسرش گفت به جای او کارها را انجام می دهد و او می تواند در خانه بماند . پسر هم که فرصت را مناسب دید غذایی برداشت و به طرف آن خانه و پنجره های طلایی رهسپار شد .
راه بسیار طولانی تر از آن بود که تصورش را می کرد . بعد از ظهر بود که به آن جا رسید و با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره های طلایی خبری نیست و در عوض خانه ای رنگ و رو رفته و با نرده های شکسته دید . به سمت در قدیمی رفت و آن را به صدا در آورد . پسر بچه ای هم سن خودش در را گشود . سوال کرد که آیا او خانه پنجره طلایی را دیده است یا خیر ؟ پسرک پاسخ مثبت داد و او را به سمت ایوان برد . در حالی که آنجا می نشستند نگاهی به عقب انداختند و در انتهای همان مسیری که طی کرده بود و هم زمان با غروب آفتاب , خانه خودشان را دید که با پنجره های طلایی می درخشید.


 

شیر نری دلباخته‏ی آهوی ماده شد.

شیر نگران معشوق بود و می‏ترسید بوسیله‏ حیوانات دیگر دریده شود.
از دور مواظبش بود…
پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست،
شیری را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا پرید و جلو آمد.
دید ماده شیری است. چقدر زیبا بود، ...

گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت.
با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد.
و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد…
نتیجه اخلاقی : هیچ وقت به امید معشوقتون نباشید !! و در دنیا رو سه  چیز حساب نکنید اولی خوشگلی تون دومی معشوقتون و سومی را یادم رفت. اها اینکه تو یاد کسی بمونید وقتی لازمه .


در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.

عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت:

«دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:«کجا؟» عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛ گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟»

ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی»



روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.

این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و...

در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون60 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.
 
در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به 50 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به60 دلار به او بفروشید.» روستایی‌ها که [احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون.

دوستی با حیوانات....چند روز پیشا وقتی‌ ما با مامانمان و بابایمان می رفتیم خونه عمه زهرا اینا یک تاکسی داشت می زد به پیکان بابایمان. بابایمان هم که آن روی سگش آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوری گوساله؟ آقاهه هم گفت؛ کور باباته یابو، پیاده می شم همچین می زنمت که به خر بگی‌ زن دایی، بابایمان هم گفت: برو بینیم بابا جوجه و عین قرقی پرید پایین ولی‌ آقاهه از بابایمان خیلی‌ گنده تر بود و بابایمان را مثل سگ کتک زد. بعدش مامانمان به بابایمان گفت؛ مگه کرم داری آخه؟ خرس گنده مجبوری عین خروس جنگی بپری به مردم؟

ما تلوزیون را هم که خیلی‌ حیوان نشان می دهد دوست می داریم، البته علی‌ آقا شوهر خاله مان می گوید که تلوزیون فقط شده راز بقا، قدیما که همش گربه و کوسه نشون می داد، حالا هم که یا اون مارمولک‌ها رو نشون می ده یا این بوزینه رو که عین اسب واسه ملت خالی‌ می‌بنده. ما فکر می‌کنیم که منظور علی‌ آقا کارتون پینوکیو باشه چون هم توش گربه نره داشت هم کوسه هم پینوکیو که دروغ می گفت.

فامیل های ما هم خیلی‌ حیوانات را دوست دارند، پارسال در عروسی‌ منوچهر پسر خاله مان که رفت قاطی‌ مرغ ها، شوهر خاله مان دو تا گوسفند آورد که ما با آن ها خیلی‌ بازی کردیم ولی‌ بعدش شوهر خاله مان همان وسط سرشان را برید! ما اولش خیلی‌ ترسیدیم ولی‌ بابایمان گفت چند تا عروسی‌ برویم عادت می‌کنیم، البته گوسفندها هم چیزی نگفتند وگذاشتند شوهر خاله مان سرشان را ببرد، حتما دردشان نیامد. ما نفهمیدیم چطور دردشان نیامده چون یکبار در کامپیوتر داداشمان یک فیلم دیدیم که دوتا آقا که هی‌ می گفتند الله اکبر سر یک آقا رو که نمی گفت الله اکبر بریدند و اون آقاهه خیلی‌ دردش اومد. و ما تصمیم گرفتیم که همیشه بگیم الله اکبر که یک وقت کسی‌ سر ما را نبرد.

ما نتیجه می گیریم : که خیلی‌ خوب شد که ما در ایران به دنیا آمدیم تا بتونیم هر روز از اسم حیوانات که نعمت خداوند هستند استفاده کنیم و آنها را در تلوزیون ببینیم در موردشان حرف بزنیم و عکس‌های آن ها را به دیوار بچسبانیم و به آن ها مهرورزی کنیم و نمی دانیم اگر در ایران به دنیا نیامده بودیم چه غلطی باید می کردیم







 

نوشته شده توسط شیزین رحیمی نژاد در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ساعت 17:56 موضوع | لینک ثابت


داستان های غمگین عاشقانه

 
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
 
 
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
 

 دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
 
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
 
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…


 

نوشته شده توسط شیزین رحیمی نژاد در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ساعت 17:44 موضوع | لینک ثابت


چندداستان جالب

اشتباه فرشتگان .

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .
پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...
حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند

مرد کور
 
روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيد . روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که ان تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد:
 امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم  !!!!!
     وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.
حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است .... لبخند بزنيد


يکي از بستگان خدا
 
 
شب کريسمس بود و هوا، سرد و برفي.
پسرک، در حالي‌که پاهاي برهنه‌اش را روي برف جابه‌جا مي‌کرد تا شايد سرماي برف‌هاي کف پياده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شيشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه مي‌کرد.
در نگاهش چيزي موج مي‌زد، انگاري که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب مي‌کرد، انگاري با چشم‌هاش آرزو مي‌کرد.
خانمي که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمي مکث کرد و نگاهي به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقيقه بعد، در حالي‌که يک جفت کفش در دستانش بود بيرون آمد.
- آهاي، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق مي‌زد وقتي آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌هاي خوشحالش و با صداي لرزان پرسيد:
- شما خدا هستيد؟
- نه پسرم، من تنها يکي از بندگان خدا هستم!
- آها، مي‌دانستم که با خدا نسبتي داريد!
 
 
خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد.. اشو زرتشت


 

نوشته شده توسط شیزین رحیمی نژاد در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ساعت 17:37 موضوع | لینک ثابت


جوک یک لحظه فقط خنده

جک های جدید و خیلی خنده دار

جک های جدید 89 و جک های خیلی خنده دار بخونید حال کنین نظر هم بدین


 


یه دکتر اصفهانی زنش میمیره روی سنگ قبرش می نویسه : آرامگاه زری همسر دکتر رحیمی مختصص زنان و زایمان ، مطب : خیابان جلفا کوچه سوم پلاک 20 از ساعت ... !


 


یارورو میکنن رئیس صدا و سیما، بعد از دو روز بر کنارش میکنن. رفیقاش ازش می‌پرسند: چی شد؟ میگه: هیچی فقط وسط اذون آگهی پخش کردیم!

آدم خوره با پسرش رفته بودن آدم شکار کنن، یه زنه رو میبینن خیلی چاق بوده، پسره میگه بابا اینو بخوریم؟ باباهه میگه: نه این همش چربیه، به درد نمی‌خوره. میرن تا به یه زنه لاغره میرسن، پسره گرسنش شده بوده، میگه: بابا جون اینو بخوریم؟ باباهه میگه: نه بابا این خیلی لاغره فایده نداره. دوباره راه میفتند، بعد از یک مدتی میرسند به یه زنه خوشگلِ باحال. پسره دیگه داشته از گشنگی ضعف میرفته، میگه: بابا جون دیگه اینو بخوریم؟ باباش میگه: نه پسرم، اینو می‌بریم خونه، مامانو می‌خوریم!


.غضنفر برق خونه‌شون رفته بود، یه قابلمه برمی‌داره میره در خونه غضنفر شماره 2 و میگه: میشه یک کم برق به ما قرض بدید؟
دومی میگه: دیونه لااقل یه ظرف پلاستیکی می‌آوردی که برق نگیرت


یارو میره اردبیل از نفر اولی که می بینه میپرسه: من اینجا غریبم کجا باید آمپول بزنم؟


ترک شلوارشو میکشه پایین میگه اینجا!!!!


?.غضنفر توی آلمان سوار مترو شده بوده، یه دفعه مترو ترمز میکنه و غضنفر میفته رو یه زن آلمانیه. زنه با متانت میگه: به همنوع خود آزار مرسانید،«گوته». یکم میگذره مترو دوباره ترمز میکنه، و این دفعه زن آلمانیه میفته رو غضنفر. غضنفر هم که خیلی منتظر فرصت بوده تا فرهنگ والای ایرانیشو به رخ بکشونه میگه: اینجانب غضنفر باسلام زنیکه لکاته این هیکل لاشیتو جمع کن، «با تشکر فر یعنی غضنفر»!


   میدونین ترکها به هفتصد و پنجاه گرم چی میگن؟


 میگن نیم کیلو و نیم !!  


?.یک روز راننده تاکسی از مسافرش می‌پرسه: آقا ببخشید شما ژاپنی هستید؟
اون میگه نه.
بار دوم ازش می‌پرسه: شما ژاپنی هستید؟
بازم میگه نه.
بار سوم بازم می‌پرسه، یارو از کوره در میره میگه: آره!
راننده تاکسی میگه: به قیافت نمیاد!


.به یارو میگن: سفر حج چطور بود؟
میگه: عالی. خیابوناش تمیز، برجاش بلند، ماشینا همه آخرین مدل. یه جای دیدنی هم داشت که خیلی شلوغ بود من نرفتم.



 

نوشته شده توسط شیزین رحیمی نژاد در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ساعت 17:33 موضوع | لینک ثابت


داستان لیلی مجنون

من برای شماداستان اصلی لیلی مجنون راتعریف می کنم

 
قبيله عامرى يكى از قبايل بزرگ عرب بود كه بزرگى از آنان‏همه چيز داشت الاّ فرزند. راز و نياز او به‏درگاه خداوندى سبب شد، تا فرزندى بيابدكه قيسش ناميدند.
قيس را به نيكويى بزرگ مى‏كردند تا به هفت سالگى رسيد و به مكتب شد. درمكتب دخترى ليلى نام با او هم‏درس بود و از نگاه اول ميان آن دو كودك عشقى‏پيش‏رس به‏وجود آمد كه زبانزد همگان گرديد. پدر ليلى چون اين ماجرا بشنيد بارفتن ليلى به مكتب مخالفت كرد. قيس از هجران ليلى مى‏سوخت و هر روز به درخانه او مى‏رفت و درگاه معشوق را مى‏بوسيد. دورى اين دو كودك عاشق‏پيشه برشدت عشق افزود چنان‏كه قيس بى‏قرارى غيرمتعارف مى‏كرد تا به جايى كه‏مردمان او را مجنون ناميدند.
پدر قيس راه علاج را در خواستگارى ليلى ديد ولى چون پاسخ منفى شنيد كه‏فرزند ديوانه تو باعث بد نامى قبيله ما مى‏گردد سخت در هم شد و تنها نقطه اميد رادر شفاى فرزند از طريق الطاف الهى دانست و لذا در انتظار نوبت حج ماند تا قيس‏را به كعبه بَرَد و پريشانى احوال فرزند را در انجا فرو نشاند و چون به كعبه رسيدگفت:

گفت اى پسر اين نه جاى بازيست
بشتاب كه جاى چاره‏سازيست
در حلقه كعبه حلقه كن دست
كز حلقه غم بدو توان رست
گو يارب از اين گزاف‏كارى
توفيق دهم به رستگارى
رحمت كن و در پناهم آور
زين شيفتگى به راهم آور
درياب كه مبتلاى عشقم
و آزاد كن از بلاى عشقم
مجنون چو حديث عشق بشنيد
اوّل بگريست پس بخنديد
از جاى چو مار حلقه برجست
در حلقه زلف كعبه زد دست
مى‏گفت گرفته حلقه بر در
كامروز منم چو حلقه بر در
در حلقه عشق جان فروشم
بى‏حلقه او مباد گوشم
گويند ز عشق كن جدايى
اين نيست طريق آشنايى
من قوت ز عشق مى‏پذيرم
گر ميرد عشق، من بميرم
پرورده عشق شد سرشتم
جز عشق مباد سرنوشتم
يارب به خدايى خدائيت
وانگه به كمال پادشاهيت
كز عشق به غايتى رسانم
كاو ماند اگر چه من نمانم
از چشمه عشق ده مرا نور
وين سرمه مكن ز چشم من دور
گرچه ز شراب عشق مستم
عاشق‏تر از اين كنم كه هستم
گويند كه خو ز عشق واكن
ليلى‏طلبى ز دل رها كن
يارب تو مرا به روى ليلى
هر لحظه بده زياده ميلى
از عمر من آنچه هست بر جاى
بستان و به عمر ليلى افزاى(184)

پدر مجنون به فرزند مى‏نگريست كه چون مار حلقه به حلقه كعبه در آويخته وبه‏درگاه خداوندگارى مى‏نالد كه آنچه از عمر من برجاست برگير و به عمر ليلى‏افزاى.
چون كار تشفع فرزند بدين‏جا كشيد نااميد و مأيوس دست مجنون بگرفت و به‏ديار خود بازگشت.
دعاى مجنون در افزونى عشق اجابت شد و چون به ديار رسيد سر بر بيابان‏گذارد و با وحوش صحرا انس و الفت يافت و جز نام ليلى بر زبان نمى‏آورد.
همه مردم را دل بر او مى‏سوخت و يكى از رؤساى قبايل عرب به نام نوفل عزم‏حمايت مجنون كرد و بدين منظور با قبيله ليلى در جنگ شد و آن را شكست داد وليلى طلبيد از آن قبيله.
پدر ليلى در كسوت تسليم‏شدگان از نوفل خواست ليلى را به پست‏ترين‏غلامش سپارد اما به مجنون ندهد كه احتشام قبيله‏اى او در هم نريزد و چون به‏كشتن ليلى تهديد نمود لاجرم نوفل دست از جنگ كشيد و ليلى را به عقد ابن‏سلام‏درآوردند اما ليلى تا آخر عمر به او تمكين نكرد. از سويى مجنون باديه‏گرد جزتغزل به ياد ليلى كارى نمى‏كرد و چون كام گرفتن از او حاصل نشد لاجرم با نام اوعشقبازى مى‏كرد و از هر كس كه مى‏ديد احوال ليلى را مى‏پرسيد و گاه به پيغامى‏دل خوش مى‏ساخت.
مجنون روزگارى دراز در بيابانها به سر برد و تنها زمزمه او نام ليلى بود و هرمنظر زيبايى مى‏ديد چشمان ليلى به خاطرش مى‏آمد و خبر مرگ پدر و پس از آن‏مرگ مادر نيز تنها او را به مزارشان كشانيد و ضجّه‏اى چند نمود و باز به صحرابازگشت.
از سويى ليلى به ظاهر در خيمه‏گاه ابن سلام مى‏زيست اما هيچ‏گاه به او كامى‏نبخشيد و در اثر تعصب و تحميق قبيله‏اى آن زمان، تنها صورت ظاهر زناشوئى رارعايت كردند تا زمان حيات ابن‏سلام سرآمد و به رنجورى افتاد و درگذشت و ليلى‏بر مزار او به نوحه‏سرايى عشق به‏معناى راستين پرداخت.

آيا تو كجا و ما كجاييم
تو زآن كه‏اى و ما تراييم
ماييم و نواى بينوايى
بسم‏الله اگر حريف مايى

سر انجام خزان عمر ليلى نيز فرا رسيد و شبى با درد و داغ عشق نافرجام‏خويش مادر را وداع گفت و مجنون را به او سپرد و وصيت كرد كه چون مجنون راديدى از جانب من بگو بر آن يار، معشوق تو چون از اين سراى دلگير رخت‏برمى‏بست به ياد تو دنيا را وداع مى‏گفت.

شرط است كه وقت برگ‏ريزان
خونابه شود ز برگ‏ريزان
خونى كه بود درون هر شاخ
بيرون چكد از مسام سوراخ
قاروره آب سرد گردد
رخساره باغ زرد گردد


در معركه چنين خزانى
شد زخم رسيده، گلستانى
ليلى ز سرير سر بلندى
افتاد به چاه دردمندى
شد چشم زده بهار باغش
زد باد تپانچه بر چراغش
گشت آن تن نازك قصب‏پوش
چون تار قصب ضعيف و بى‏توش
شد بدر مهيش چون هلالى
وان سرو سهيش چون خيالى
گرماى تموز ژاله را برد
باد آمد و برگ لاله را برد
تب‏لرزه شكست پيكرش را
تبخاله گزيد شكرش را
افتاد چنان‏كه دانه از كشت
سربند قصب به رخ فرو هشت
بر مادر خويش راز بگشاد
يكباره دَرِ نياز بگشاد
كاى مادر مهربان چه تدبير
كاهو بره زهر خورد با شير
خون مى‏خورم اين چه مهربانى‏ست
جان مى‏كَنَم اين چه زندگانى‏ست
در گردنم آر دست يك‏بار
خون من و گردن تو زنهار
كان لحظه كه جان سپرده باشم
وز دورى دوست مرده باشم
سرمم ز غبار دوست دركش
نيلم ز نياز دوست بركش
بربند حنوطم از گل زرد
كافور فشانم از دم سرد
خون كن كفنم كه من شهيدم
تا باشد رنگ روز عيدم
آراسته كن عروس‏وارم
بسپار به خاك پرده‏دارم
گو ليلى از اين سراى دلگير
آن لحظه كه مى‏بريد زنجير
در مهر تو تن به خاك مى‏داد
بر ياد تو جان پاك مى‏داد
در عاشقى تو صادقى كرد
جان در سر كار عاشقى كرد
اين گفت و به گريه ديده‏تر كرد
و آهنگ ولايت دگر كرد

چون ليلى در گذشت مجنون بر مزار او آمد و قبر او را در آغوش گرفت ونعره «اى دوست» زد و جان به جان آفرين تسليم كرد.
ماه يا سالى نيز جنازه او بر فراز قبر ليلى بود و تنها وحوش بيابان از آن مراقبت‏مى‏كردند تا سرانجام قبيله او در كنار مزار ليلى به خاكش سپردند كه قبله‏گاه عشاق‏سينه‏چاك عالم معناست.

اقبالنامه:

خرد هر كجا گنجى آرد پديد
ز نام خدا سازد آن را كليد
برآرنده سقف اين بارگاه
نگارنده نقش اين كارگاه
ز دانستنش عقل را ناگزير
بزرگى و دانايى‏اش دلپذير
سزاى پرستش پرستنده را
تولّا بدو مرده و زنده را
بدو هيچ پوينده را راه نيست
خردمند از اين حكمت آگاه نيست
خدايا تويى بنده را دستگير
بود بنده را از خدا ناگزير
به بخشايش خويش ياريم ده
ز غوغاى خود رستگاريم ده
............................................................
نظامى برين در مجنبان كليد
كه نقش ازل بسته را كس نديد
بزرگ آفريننده هرچه هست
ز هرچ آفريدست بالا و پست
نخستين خرد را پديدار كرد
ز نور خودش ديده بيدار كرد
بر آن نقش كز كلك قدرت نگاشت
ز چشم خرد هيچ پنهان نداشت
هر آن گنج پوشيده كامد پديد
به دست خرد باز دادش كليد
به آنجا تواند خرد راه برد
كه فرسنگ و منزل تواند شمرد
............................................................
قافيه سنجان كه عَلَم بركشند
ملك دو عالم به قلم دركشند
خاصه كليدى كه در گنج راست
زير زبان مرد سخن سنج راست
............................................................
آنكه ترا توشه ره مى‏دهد
از تو يكى خواهد و ده مى‏دهد
مملكت از عدل شود پايدار
كار تو از عدل تو گيرد قرار
............................................................

شرفنامه:

خدايا جهان پادشاهى تراست
ز ما خدمت آيد خدايى تراست
پناه بلندى و پستى تويى
همه نيستند آنچه هستى تويى
همه آفريدست بالا و پست
تويى آفريننده هرچه هست
تويى كاسمان را برافراختى
زمين را گذرگاه او ساختى
حصار فلك بركشيدى بلند
در او كردى انديشه را شهربند
چنان بستى آن طاق نيلوفرى
كه انديشه را نيست زو برترى
تو گفتى كه هر كس كه در رنج و تاب
دعايى كند من كنم مستجاب
بلى كار تو بنده پروردنست
مرا كار با بندگى كردنست
............................................................
بيا ساقى از خم دهقان پير
مى‏اى در قدح ريز چون شهد و شير
نه آن مى كه آمد به مذهب حرام
مى‏اى كاصل مذهب بدو شد تمام


بيا باغبان خرمى ساز كن
گل آمد در باغ را باز كن
ز جعد بنفشه برانگيز تاب
سر نرگس مست بركش ز خواب


هنوزم زبان از سخن سير نيست
چو بازو بود باك شمشير نيست
بسى گنجهاى كهن ساختم
درو نكته‏هاى نو انداختم
سوى مخزن آوردم اول بسيچ
كه سستى نكردم در آن كار هيچ
وزو چرب و شيرينى انگيختم
به شيرين و خسرو درآميختم
وز آنجا سراپرده بيرون زدم
در عشق ليلى و مجنون زدم
وزين قصه چون باز پرداختم
سوى هفت پيكر فرس تاختم
كنون بر بساط سخن‏پرورى
زنم كوس اقبال اسكندرى

هفت پيكر:

اى جهان ديده بود خويش از تو
هيچ بودى نبوده پيش از تو
در بدايت بدايت همه چيز
در نهايت نهايت همه چيز
به يك انديشه راه بنمايى
به يكى نكته كار بگشايى
هر كسى نقشبند پرده تست
همه هيچند كرده كرده تست
رازپوشيده گرچه هست بسى
بر تو پوشيده نيست راز كسى
............................................................
اى بسا تيزطبع كاهل كوش
كه شد از كاهلى سفال‏فروش
اى بسا كور دل كه از تعليم
گشت قاضى‏القضات هفت اقليم
جان چراغست و عقل روغن او
عقل جانست و جان ما تن او
عقل با جان عطيه احديست
جان با عقل زنده ابديست
............................................................
بنگر از هرچه آفريد خداى
تا از او جز سخن چه ماند(185) به جاى
هر كه خود را چنان كه بود شناخت(186)
تا ابد سر به زندگى افراخت
هر كسى را نهفته يارى هست
دوستى هست و دوستدارى هست
خرد است آن كز او رسد يارى
همه دارى اگر خرد دارى
تو به زر چشم‏روشنى و بد است
چشم روشن كنِ جهان خرد است
زر دو حرفست هر دو بى‏پيوند
زين پراكنده چند لافى چند؟

نظامى گنجوى يكى از 5 تن بزرگان شعر پارسى است كه بناى سترگ شعرپارسى را جاويدان كرده است. خمسه نظامى گنجوى شهره آفاق است وداستان‏سرايى شگرف و تركيبات شيرين و الفاظ بديع و معانى دل‏پسند وتصويرگريهاى رؤيايى و خيال‏پردازيهاى لطيف و دقت‏نظر عالمانه و تشبيهات‏مطبوع در همه اشعار نظامى بر چشم مى‏خورد. وى به سال 614 ه . ق در گذشت.

مرا پرسى كه چونى چونم اى دوست
جگر پردرد و دل پرخونم اى دوست
حديث عاشقى بر من رها كن
تو ليلى شو كه من مجنونم اى دوست
به فريادم ز تو هر روز، فرياد
از اين فرياد روز افزونم اى دوست
شنيدم عاشقان را مى‏نوازى
مگر من زآن ميان بيرونم اى دوست
نگفتى گر بيفتى گيرمت دست؟
از اين افتاده‏تر كاكنونم اى دوست!
غزلهاى نظامى بر تو خوانم
نگيرد در تو هيچ افسونم اى دوست   


 

نوشته شده توسط شیزین رحیمی نژاد در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ساعت 17:24 موضوع | لینک ثابت


وب لاگ جدید

سلام این وب لاگ به زودی باطل می شودواین ادرس وب لاگ جدید است shrinrahiminejad.mihanblog.comراستی این وب لاگ برادرم هست اگه خواستید برین ادرس وب لاگ برادرم  shayanrahiminejad.mihanblog.com



                                                           باتشکرازشیرین  



 

نوشته شده توسط شیزین رحیمی نژاد در جمعه هفدهم تیر 1390 ساعت 12:22 موضوع | لینک ثابت